-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:58
سلام ... یه زمانی تند تند از همایونم عکس میگرفتم و میذاشتم تو وب. الان اینقدر درس و مشقش وقتمو پر کرده که گوشیم پر از عکسه اما فرصت نمیکنم بذارم تو وب. یکی به من بگه آیا شماها هم بچه که بودین مغز مادرتون هنگ میگرد از دستون؟ مغز من جدیدا هی آلارم میده. میگه منو اهدا کن آخه توان ندارم تو کله ی تو بمو...
تولد
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 16:18
دومین ماه بهار، بهشتِ فصل هادومین ساعت بعد از ظهر، در دومین روزاردیبهشت و سالی که آمده بود تا آخرینباشد از هشتاد...2/2/89حالی میان مرگ و زندگی و شوقیشبیه شکفتن، نو شدن، جوانه زدنشوقی به نام مادر شدنمامانی در گوشم گفت:کاکل زری به دنیا آمد.
توپپپپپ خنده
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:03
- مامان؟ * جونم پسرم - شیر آب رو ببند. * چرا مامانی؟ آخه دارم میوه میشورم _ آخه میسوزه * ع...مامان جون؟ شیر آب میسوزه؟ شیر آب که برق نیست یا موتور نداره که بسوزه. منظورت اینه که آب داره اصراف میشه؟ - نه. منظورم اینه که میسوزه. چرا فکرِت خودش نمی فهمه؟ * آخه مامان جون من هر چی فکر می کنم میبینم شیر ا...
عکس
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:03
اینم اثرات کارتون های جورواجور... این آقا پسر که هنوز دهنش بوی شیر میده..امر فرمودن ببریمشون آرایشگاه تا موهاش شبیه بن تن بشه. ولی وقتی برگشت با کمال تعجب دید شبیه علی کوچولو شده. مدتها انتظار کشید تا موهاش بشه اندازه موهای دوستش که بعدش ساعت بن تن ببنده به دستش و غیب بشه شازده ما قرار تو جشنواره خو...
برگی از امروز
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:03
مصیبت از اونجا شروع میشه که بخاطر خطایی تنبیه اش کنی اشکش در بیاد.... گریه کنه.....قهر کنه بعدِ ده دقیقه فراموش کنه و بره دنبال بازیش و تو...یهو بغلش کنی و گریه کنی مادر دیوانه
تولدت مبارک....هستی من
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:02
سلام دوم اردیبهشت مصادف با میلاد حضرت علی علیه السلام... تولد پسر کوچولوی منه. داریم میریم سفر و اون روز نیستم تا تولدشو اینجا جشن بگیرم. واسه همایونم ..مرد کوچولوی نازم... آرزوی بهترین ها رو دارم. بر میگردم و جشن تولدشو با شکوه و زیبا اینجا برگزار میکنم...انشااله. نازنینم..... مامان خیلی دوستت داره...
فارغ التحصیلی وروجک
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:02
سلام یکشنبه 16 خرداد... جشن فارغ التحصیلی گل نازم بود. جشنی که اگرچه جشن بود، اما دائم اشک منو در میاورد. نه اشک غم نه حسرت نه ناراحتی... اشک شوق. اشک ناباوری. اشکی که یه مادر روز عروسی پسرش میریزه. اشکی که یه مادر روز تولد بچه اش و بعد از تحمل همه دردهای به دنیا آوردنش می ریزه. اشکی که یه عاشق بعد ...
دیگه حال به آدم میمونه؟ ...نه والا
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:02
امشب ساعت 9 همایون: ماماااان؟ من: جانم مامان همایون: زود بیا پسورد کامپیوترو بزن میخوام کارتون ببینم. من: شررررمنده روی زیادت مامان جون وقت خوابته..اصلاً هم اجازه نمیدم مثل دیشب تا دیر وقت بیدار بمونی. همایون: اصلاً چرا پسوردشو عوض کردی؟ من که میتونم دوباره پیداش کنم من: بگرد تا بگردیییم حالا بیا شا...
مهری با عطر بهار
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:02
سلام امروز رفتم به سالها پیش. روزی که کلاس اولی شدم یادمه اون روز یه با یه غرور خاصی راه میرفتم. احساس میکردم همه مردم دارن بهم نگاه میکنن و منو یه شخصیت مهم می بینن که قراره تکونی به مملکت بده. روپوش مدرسه تو تنم زار میزد. یادتونه که مانتو شلوارهای دهه شصت چجوری بود. من یه دختر ریز نقش و کوچولو بود...
روز آخر و اول
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 1:02
امروز..... امروز آخرین روز مهد کودک رفتن همایونم بود. ظهر که رفتیم دنبالش مربیش بوسیدش و باهاش خداحافظی کرد. راستش خودمم دلم تنگ میشه براشون. تو ماشین که نشستیم یکی از دوستای همایون کلی از مسیر رو دنبال ماشین دوید و برای همایون دست تکون داد. همایون هم از پنجره ی ماشین آویزون بود و بای بای میکرد. دلم...