خرید بک لینک

سلام

امروز رفتم به سالها پیش. روزی که کلاس اولی شدم

یادمه اون روز یه با یه غرور خاصی راه میرفتم. احساس میکردم همه مردم دارن بهم نگاه میکنن و منو یه شخصیت مهم می بینن که قراره تکونی به مملکت بده. روپوش مدرسه تو تنم زار میزد. یادتونه که مانتو شلوارهای دهه شصت چجوری بود. من یه دختر ریز نقش و کوچولو بودم که با همه ی کوچیک بودنم اعتماد به نفس بالایی داشتم. اون روزا یادمه حتی برای مامان که منو به مدرسه رسوند ژست « من خیلی منم» گرفته بودم.

بگذریم. اون روزا گذشت و امروز من همون مامانی بودم که دست پسرمو گرفتم و بردمش مدرسه. البته به همراه پدرش. امروز بعد از سالها یک بار دیگه اون حس اومد سراغم. اینکه مممممن مادر این کوچولویی هستم که رسوندمش به شش سالگی و قراره مرد تحویل بگیرم. امروز با همون غرور سالها پیش، دستای گوچولوی همایون رو گرفتم و تحویل معلمش دادم. با افتخار ازش فیلم و عکس گرفتم و وقتی متوجه نگاه بقیه پدر و مادرها میشدم همون ذوق کودکانه روز اول مدرسه ی خودمو دوباره در خودم احساس کردم و دیدم که چقدر دارم افتخار میکنم. با اینکه نمی دونم وضعیت درسی همایون چجوری میشه و در آینده چه اتفاقاتی قراره بیفته، اما امروز همون حس کودکانه قدیمی رو داشتم. با یه تفاوت کوچولو که حالا دوس داشتم به همه بگم « پسر من خیییلی منه» و من امروز تو لباس فرم مدرسه، همایون رو یک ناجی دیدم.

همه ی قدرتی که میخواستم باهاش دنیا رو تکون بدم تو دستای کوچیک همایونم دیدم. صدای موزیک که پخش شد... اولین قطره ی اشک شوق از چشمام چکید.

به جثه ی کوچیک هایون نگاه کردم که زیر کیف مدرسه گم شده بود و با دوق و شوق خاصی دلش میخوست اون کیف بزرگو رو دوشش نگه داره.

واااای... امروز من تازه متولد شدم. من همراه همایون، کلاس اولی شدم. کتاباشو بو کردم.

فقط یه تفاوت کوچولو بین منه کلاس اولی و همایون کلاس اولی وجود داشت و اون اینکه دخترها همیشه بالغ تر هستن و اون حس قدرت و افتخاری که من روز اول مدرسه داشتم، در پسر بچه ها کمتر می دیدم.

با این وجود.... امرزو دنیا تو دستای من بود. امروز حال و هوای مهر اومد با عطر بهار

بقیه عکسدر ا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان نوروزی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 1:02

صفحه بندی