یکشنبه 16 خرداد... جشن فارغ التحصیلی گل نازم بود.
جشنی که اگرچه جشن بود، اما دائم اشک منو در میاورد.
نه اشک غم نه حسرت نه ناراحتی... اشک شوق.
اشک ناباوری. اشکی که یه مادر روز عروسی پسرش میریزه.
اشکی که یه مادر روز تولد بچه اش و بعد از تحمل همه دردهای به دنیا آوردنش می ریزه.
اشکی که یه عاشق بعد از رسیدن به عشقش میریزه.... اشک زیبای شوق

همایونم پیش دبستانی رو تموم کرد. بزرگ تر شد. مرد تر شد.
و امسال اول مهر، وارد دنیای مسوولیت پذیری میشه. مدرسه
هر بار صدای بچه گانه و نازش رو می شنیدم که داره سرود میخونه و دست تکون میده، دلم میلرزید.
پسر من، همونی که هنوز نتونستم خستگی بیخوابی های بزرگ کردنش رو فراموش کنم،
کوچولویی که وقت شیر خوردن با عشق تماشاش می کردم و قربون صدقه اش میشدم،
جوجه نازم که یه روز گفت: مامان و من فهمیدم که مامان هستم...
و حالا مرد کوچولویی که یواشکی دوچرخه شو بر میداره و میره تو محوطه بیرون خونه، من با نگرانی دنبالش میگردم و بعد
از چند دقیقه، یه نازدونه ی سراپا خاکی در حالیکه سرشو انداخته پایین و انگشتشو می گزه، پشت در ظاهر میشه
و میگه: مامان..خوردم زمین..اما گریه نکردم. 
وقتی بچه های کوچولو رو می دیدم که لباس فارغ التحصیلی به تن کردن و همراه مربی شون سوگند میخورن.....
آخخخخ شش سال گذشت از روزی که روی تخت بیمارستان فریادهامو قورت دادم، دستامو روی صورتم گذاشتم و شوری
اشکمو به پهنای صورتم کشیدم و گفتم: مامان... به دادم برس.
شش سال گذشت از روزی که فکر میکردم می میرم، بیهوش شدم و وقتی چشمامو باز کردم همایون توی بغلم بود.
شش سال گذشته و حالا ...
وروجکم کامپیوتر رو روشن میکنه، اگه گیر کنه ریست میکنه، واسه ادامه اش f1 میزنه، کارتون ها رو گپی پپیست میکنه،
حروف الفبا رو روی کیبورد میخونه و وااااای داره تو فایل های کاری من سرک میکشه و ...
اگه حواسم نباشه سیستم رو میبره رو هوا 

برچسب:
نویسنده: اشکان نوروزی