همایون: ماماااان؟
من: جانم مامان
همایون: زود بیا پسورد کامپیوترو بزن میخوام کارتون ببینم.
من: شررررمنده روی زیادت مامان جون
وقت خوابته..اصلاً هم اجازه نمیدم مثل دیشب تا دیر وقت بیدار بمونی.
همایون: اصلاً چرا پسوردشو عوض کردی؟ من که میتونم دوباره پیداش کنم
من: بگرد تا بگردیییم
حالا بیا شام بخور تا بعداً یه فکری واست بکنم.
همایون: من شام نمی خورم. چون تو پسوردو عوض کردی منم شام نمی خورم.
من: پس برو بخواب. اصلاً شام بهت نمی دم.
همایون با غرور و ناچاری: مامان؟ میدونی چیه؟ خیلی ازت نا امید شدم. 
من: چی شدی؟؟؟؟ جووووونه من چی شدیییی؟؟؟ 
همایون: نخند... نا امید شدم. مگه خنده داره؟ تو نمی ذاری کارتون ببینم. منم ...هِیییی نا امید شدم دیگه ازت.
من: 
جوون من یه بوس بده جوووونه من 
همایون: بابااااا؟
شوهری: بله بابا
همایون: ببین مامان چقدر حرف میزنه.
شوهری: خوب چکارش کنیم به نظرت؟
همایون: دیگه وقتشه واسه دهن مامان پسورد بذاری که نتونه حرف بزنه.
من: 



شوهری: 

موافقم
همایون: 
کامپیوتر: 
نا امیدی: 
برچسب:
نویسنده: اشکان نوروزی